
چهارشنبه سوری
كارگردان: اصغر فرهادي
تهيه كننده: سيدجمال ساداتيان (بشرا فيلم)
بازيگران: هديه تهراني، حميد فرخ نژاد، ترانه عليدوستي، پانته آ بهرام، هومن سيدي، سحر دولتشاهي، مهران مهام، بهشاد شريفيان، جلال حد سراج پور
فيلمنامه: اصغر فرهادي، ماني حقيقي
مدير فيلمبرداري: حسين جعفريان
تدوين: هايده صفي ياري
موسيقي:
طراح صحنه و لباس: حسين مجد
طراح چهره پردازي: مهرداد ميركياني
صدابردار: حسن زاهدي
صداگذاري و تركيب صداها: حسين ابوالصدق
عكاس: امير عابدي
تاريخ شروع فيلمبرداري: 18 اسفند – تهران
تاريخ اكران: 26 بهمن 1384
يادداشت: « چهارشنبه سوري » پس از فيلمهاي « رقص در غبار » (1381) و « شهر زيبا » (1382) سومين ساخته اصغر فرهادي است. اين فيلم در بييست و چهارمين جشنواره فيلم فجر موفق شد سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني، بهترين تدوين، بهترين بازيگر نقش اول زن (هديه تهراني) و سيمرغ بلورين فيلم منتخب تماشاگران را بدست آورد.
*خلاصه فیلم
ترانه علیدوستی دختر کارگری که برای نظافت به خانه آنها می آید ناخواسته وارد این رابطه می شود و هر چند سعی می کند با گفتن دروغ به شک و دعوا و مرافه زن خاتمه دهد اما بعد خود متوجه این خیانت می شود. به جز روحی( ترانه علیدوستی) که با امید فراوان به زندگی آینده در ازدواج قریب الوقوع اش دل بسته بقیه زن های داستان چندان حال و روز خوشی ندارند. همین چند روز قبل یکی از همکاران زن اش را در جاده کهریزک دزدیده اند، هدیه تهرانی به خیانت شوهرش مشکوک است و زندگی اش کاملا به هم ریخته، زن آرایشگر همسایه نیز که با حمید فرخ نژاد رابطه دارد نیز از همسرش جدا شده و حتی از او که شب عید را در ماشینش در مقابل خانه می گذراند حاضر به دعوت به داخل خانه نیست و تنها دختر کوچکش را با خود داخل می برد. دیگر زنان همکار روحی نیز حال و روز بهتری ندارند، نزدیک ترین آنها سه بار از شوهرش طلاق گرفته است. فیلم مجموعه از بدبینی ها و تردیدها را به نمایش می گذارد که جامعه امروزه ما با آن روبه روست . در پایان فیلم زمانی که روحی سوار موتور همسرش می شود و در تاریکی فرو می رود تماشاگر از خود می پرسد آیا او هم با این همه آرزو و اعتماد به سرنوشت دیگر زنان داستان دچار می شود؟
*نقد فیلم
فيلم «چهارشنبه سوري» داستاني از آدمهاي گرفتار در حلقهي تزوير و ريا و مرثيهي از هم پاشيدگي و كمشكش زنان و مردان در جامعهي در حال گذار است. چهارشنبه سوري تصوير و تقابل زندگي خانوادههاي شهري ( هديه تهراني در نقش مژگان) و متفاوت بودن آن باخانواده سنتي و مذهبي (ترانه عليدوستي در نقش كارگر) است. آرايش، نوع پوشش و لباس، روش زندگي، مكان زندگي، روابط همسايهها در آپارتمان و بسياري از عناصر ديگر نشانگر تفاوتهاي زندگي دختر كارگر با افراد ساكن در يك مجموعه آپارتماني است و اين تفاوت موجب ميشود تا دختر به جريان زندگي آنها بصورت يك ناظر شگفتزده نگاه كند و همه چيز برايش تازگي دارد. كارگردان با تكرار و تاكيد روي "چادر" سعي دارد مخاطب را متوجه عنصر حجاب و تفاوت فرهنگي دختر كارگر بامژگان و سيمين و ديگر آدمهاي آن مجموعه آپارتماني كند. در ابتداي فيلم شاهد گيركردن "چادر" در زنجير چرخ موتور و پاره شدن آن هستيم واز چادر بارها در فيلم سخن بهميان ميآيد، درپايان فيلم نيز پرسش نامزد دختر كارگراين است كه چادرت چي شده است. كارگر شركت خدماتي كه در آستانه ازدواج با يكي از بستگانش است، براي نظافت به خانهاي در يك آپارتمان اعزام ميشود. خرابي زنگ خانه بهعنوان يك ابزار مهم براي ارتباط اطرافيان باصاحب خانه و شيشه شكسته پنجره نماد رابطه با بيرون همان ابتدا ميتواند نشانگر نوعي نابساماني در خانواده و يا بيتوجهي همسر به امور فني به عنوان يك وظيفه مشخص مرد باشد. دختر كارگر در بدو ورود با انبوهي از وسايل در اتاقها مواجه شده، اگرچه ريختوپاش بودن اتاقها به دليل رنگ آميزي است اماميتواند نشاناز نابساماني و در هم ريختگي زندگي زناشويي و بيتوجهي و بيانگيزه بودن زن خانه به امور خانواده باشد. لباس سياه مژگان و چهرهي غمگينش، تداعيكننده آدم "روان نژند" است و هر لحظه به دو زن نظافتچي دستورات مختلف ميدهد و در واقع شلوغي و به هم ريختگي خانه در بينظمي رفتار و حركات (مژگان) نيز تجلي پيدا ميكند. بياعتمادي، از هم پاشيدگي رشتهي خانواده و زندگي زناشويي موضوع فيلم چهارشنبه سوري است اين موضوع با توجه به رويكرد فيلمسازان به فيلمهاي اجتماعي در سالهاي اخير به يكي از موضوعات نخ نما و تكراري تبديل شده است. اين فيلم فارغ ازاين مساله، شايد برخلاف بسياري از آثاري كه رابطه مخدوش زناشويي را ( دختر پسري ) تصوير كردند، تلاش نميكند كه فقط زن و يا مرد را متهم كند بلكه در يك رابطه دو سويه زن و مرد را به يك اندازه در مظان اتهام قرار ميدهد. سادگي دختر كارگر (به همراه نوعي زيركي زنانه) موجب ميشود تا مژگان ازاو به عنوان قاصدي براي كسب اطلاع از زن همسايهاستفاده كند و نقل برخي مسايل از زبان دختر كارگر (مانند ساعت دقيق سفربه دبي ) شك و ترديد مژگان نسبت به رابطه همسرش مرتضي با سيمين را افزايش ميدهد. مخاطب در توضيح ناگهاني دختر كارگر درباره بليط سفر و آرامش مژگان چنين تصور ميكند كه شك زن به مرتضي درباره رابطه شوهرش با زن همسايه ناشي از توهم و بيماري است. اما اين تصور و تا حدودي يقين ناگهان از بين ميرود و مرتضي پسر خود را كه براي چهارشنبه سوري به پارك برده است، تحويل دختر كارگر ميدهد و در كوچهاي با سيمين ملاقات ميكند. نشان دادن چهره كودك (پسر مرتضي و دختر سيمين) بهعنوان قربانيان اصلي روابط مخدوش پدر و وابستگي شديد پسر به پدر خشم و واكنش منفي مخاطب را عليه مرتضي بر ميانگيزد. كارگردان زندگي سيمين را در هالهاي از ابهام قرار ميدهد و مردي را به عنوان پدر دختر و شوهر سابق سيمين نشان ميدهد كه روبه روي آپارتمان در خودروي خود چشم به پنجرهيخانه دوخته و چنين تداعي ميكند كه او نيز قرباني رابطه مخدوش است. استفاده سمبليك از عنوان چهارشنبه سوري بيانگر تضاد بيرون و درون است در بيرون خانه آتش و همهمه و جشن و سرور است و كسي از درون خانهها اطلاعي ندارد و نميداند در آن چه ميگذرد. از سوي ديگر آتش بازي در شهر با آتش بازي در منطقه حاشيهاي و منطقه امام زاده داوود به عنوان نماد يك منطقه مذهبي و سنتي تفاوت دارد در آن جا از ترقه بازيها و انفجارها خبري نيست. حضور دختر كارگر ونقش سخنانتعيينكننده وي در سرنوشت دو خانواده جذابيت خاصي به فيلم داده و آن رااز يك درام خانوادگي صرف بهاثري اجتماعي تبديل كرده است كه تفاوت برداشتهاي متفاوت لايههاي مختلف اجتماع درباره زندگي و معناي سخنان را نشان ميدهد.
*بازیگران فیلم
• هديه تهرانى: ( نمره بازی: 20 تازه یه نمره هم طلب )
دومين شخصيت اصلى فيلم مژده است. او را زمانى براى بار اول مى بينيم كه از بيرون آمده است و با همسرش مرتضى وارد بگومگو مى شود و البته قبل از آن به همسايه ها هم مى سپارد كه سرايدار را بفرستند خانه اش تا آنجا را تميز كند. در وهله اول گمان مى رود، اين مژده براساس همان پرسوناى هميشگى هديه تهرانى ترسيم شده است: خونسرد، واجد ويژگى هاى مردانه، مسلط بر احساسات، خردورز و... اما به تدريج تهرانى اين پرسونا را مى شكند تا آنجا كه در پايان فيلم ديگر او را نه هديه تهرانى كه يك مژده واقعى مى پنداريم. شايد اولين جا زمانى است كه دستمال كاغذى مچاله شده اش را از جيب درمى آورد و دماغش را پاك مى كند و قطره بينى داخل آن مى چكاند تا هم سرماخوردگى اش را نشان دهد - در جاى ديگر نيز به ظرافت اين سرمازدگى را القا مى كند: زمانى كه جلوى در بيرون ايستاده است و يكى از زنان همسايه را كه اتومبيلش پنچر شده است مى نگرد و از سرما شانه هايش را بالا مى دهد و دست به سينه مى ايستد- و هم شكنندگى اش را در مقابل تاثيرات پيرامونى. در واقع زكام او و آبريزش مداوم بينى اش، علامتى است براى آسيب پذيرى روانش در مقابل محركات محيط كه براى او در خيال ارتباط همسرش با سيمين خلاصه شده است. تهرانى عصبيت خود را با علامت هاى مختلف به تدريج براى تماشاگر آشكار مى سازد. از پوشاندن چهره با دو دستش گرفته تا ترديدى كه هنگام بالا آمدن از راه پله مقابل منزل سيمين از خود نشان مى دهد و اندكى مكث مى كند و تا جا خوردن هنگام فالگوش ايستادن مقابل دريچه واقع در حمام زمانى كه خواهرش او را مى بيند. تهرانى چهارشنبه سورى يك تهرانى جديد است. اوج بازى او زمانى است كه در حمام براى خواهرش درددل مى كند. آهسته صحبت مى كند تا كارگر منزل و احتمالاً آدم آن سوى دريچه حرف هايش را نشنوند و در عين حال اين آهستگى با نوعى بغض همراه مى شود كه به درآمدن صدا از ته گلو تشبيه مى شود تا آنجا كه حتى برخى حرف ها قطع مى شود و شنيده نمى شود اما اين مهم نيست، مهم حسى است كه تهرانى با ظرافت آن را به مخاطب القا مى كند و با بازى اى كه در گازگرفتن لب، نشان دادن آن دستمال كاغذى كوچك و مچاله شده و سر نهادن بر شانه خواهر و گفتن جمله به شدت تاثر آور «كاش بابا زنده بود» ارائه مى دهد، گويش كلام را با پويش رفتار توامان مى كند تا حس زنى عميقاً دردمند را باور كنيم اما فقط حس را باور مى كنيم و نه صحت حرفش را؛ چرا كه تهرانى به موازات اين روند نشانه هايى دال بر بيمارى ذهنى مژده در اختيارمان مى گذارد تا نسبت به سلامت روانش و در نتيجه صدق ادعايش شك كنيم. روند سينوسى او در آرامش و تنش رفتارى پى در پى، موقعيتى غيرنرمال را در ذهن تماشاگر ترسيم مى كند كه با كنش هاى عصبى از قبيل سيلى نواختن بر گوش پسربچه و تكانه هاى فيزيكى در بدن هنگامى كه پشت ميز نشسته است و از روحى مى شنود كه ساعت پرواز فردايش را سيمين مطلع است، به اوج مى رسد. پس ما در واقع با زنى بيمار روبه رو هستيم كه به شوهرش شك دارد و تهرانى چقدر با ظرافت اين تصوير اوليه از مژده را در اختيارمان مى گذارد چرا كه علامتى دال بر اينكه مرتضى واقعاً با سيمين در ارتباط است آشكار نمى شود مگر در همان سكانس مخصوص خودش. دعوا و مرافعه مژده با مرتضى پس از سكانس كتك خوردن در خيابان يكى ديگر از صحنه هاى درخشان بازيگرى تهرانى در اين فيلم است كه جيغ و انقطاع صوت و بغض دائمى را درهم مى آميزد و ناگهان كه با ادعاى روحى روبه رو مى شود، آن آميزه را به سكوتى چند ثانيه اى كه دال بر بهت است بدل مى كند. اما تهرانى با اينكه نقش زنى افسرده و عصبى و سوءظن دار را ايفا مى كند، از طبقه اجتماعى پرسوناژ نيز غافل نمى شود. دقت كرده ايد كه زمان صحبت كردن با خواهرش هنگامى كه مى خواهد به روحى اشاره كند خيلى آرام مى گويد: «كارگر» و دوباره درجه صداى بلند را اتخاذ مى كند؟
• ترانه عليدوستى: ( نمره بازی: 75 / 19 )
عليدوستى نقش روحى را بازى مى كند. يك دختر فقير متعلق به حاشيه اجتماع. در دو فيلم قبلى، من ترانه ۱۵ سال دارم و شهر زيبا، او همين نقش ها را داشت، اما اينجا يك تفاوت بزرگ در شخصيت روحى وجود دارد كه آن را از دو تجربه قبلى عليدوستى متمايز مى كند؛ يك جور بدويت غيرمدنى. عليدوستى اين بدويت را به خوبى به اجزاى چهره اش منتقل كرده است: دهان نيمه باز، انداختگى لب پايين و پايين نگه داشتن چانه، خيرگى چشم ها هنگام دقيق شدن به موقعيتى به نحوى كه از حالت بيضى به حالت دايره نزديك مى شوند، جلو آوردن لب ها موقع صحبت كردن و... اين تمهيدات با هويت شغلى روحى، يعنى خدمتكار منزل، نيز در تعامل واقع مى شود. كافى است به گشاد گشاد راه رفتن او موقع كار در منزل دقت كنيم كه چگونه دو دستش را نيز در اين هنگام آويزان نگاه مى دارد تا فاصله اطلاعات و منش او از پزهاى رفتارى معمول در طبقات بالاتر عيان شود. در عوض زمانى كه چادر بر سر دارد، هنگام خنده يك سر چادر را مقابل يك ور صورت مى گيرد تا برحسب عادت فرهنگى اين دسته زنان رفتار كرده باشد. عليدوستى اضطراب هاى اين شخصيت را هم با زبان بدن نشان مى دهد؛ از ناخن جويدن گرفته تا بازى با حاشيه پرده هنگامى كه خجالت زده در حال صحبت با زن همسايه درباره خوبى نامزدش هست. يكى از بهترين اين افه ها، زمانى است كه خود را به صورت آرايش كرده، مقابل آينه مى بيند و با نگاه از زاويه چشم مى خواهد مثلاً نيمرخ خود را ملاحظه كند! ترجمانى مناسب از يك بدويت ساده و بى پيرايه. اما اين بى پيرايگى به معناى وارستگى نيست. او مثل بسيارى از خدمتكاران منزل، به خبر بردن از اين منزل به آن منزل مشغول است و بنابراين عليدوستى لازم است تا تمهيداتى براى القاى اين وجوه خاله زنكى و فضولى هاى سطحى پيدا كند كه اين نيز با جلوه هاى بيرونى مثل جلو آوردن دست هنگام حرف زدن يا ذوق زده شدن تجلى پيدا مى كند. به طور كلى بازى عليدوستى بيشتر متكى بر جنبه هاى ظاهرى و فيزيكى است و البته اين نيز به شدت با شخصيت روحى متناسب است، چرا كه واجد پيچيدگى هاى روانى نيست و بيشترين دغدغه اش بازگشت نزد نامزدش هست: اوج سادگى.
• حميد فرخ نژاد: ( نمره بازی: 19 )
فرخ نژاد همان بازى هميشگى اش را دارد كه از «عروس آتش» و «ارتفاع پست» بود تا «تب» و «طبل بزرگ زير پاى چپ»: يك جور اقتدار شكننده در منش كه برخلاف ظاهرى محكم باطنى شكننده دارد. اما اين بازى هميشگى تا حال لطمه زننده كار نبوده است و به ويژه در چهارشنبه سورى به شدت در خدمت پردازش شخصيت مرتضى است. فرخ نژاد يك بازيگر اكتيو و بيرونى است. از حركات بدن و دست و سر و حتى اشارات چشم و ابرو بهره فراوان مى برد و به عبارت ديگر يك نمونه بارز از به كارگيرى مناسب Body Language است. او زمانى كه با مژده دعوا مى كند، به او مى گويد كه به چشمانش بنگرد، اما خود فرخ نژاد نگاه هايى متزلزل به پيرامون دارد. تناسب و تعادل حس گفتار و معناى رفتار در اين بازيگر حس اعتماد تماشاگر، شخصيت مرتضى را تكميل مى كند و همين در غافلگيرى او در سكانس خلوت مرتضى و سيمين نقش فراوان دارد. او با دو دستش بازى مى كند، حتى اگر در فيلمى مثل چهارشنبه سورى يكى از آنها باندپيچى شده باشد. با يك دست زبان بدن را ارائه مى كند و با دست ديگر گوش خود را مى خاراند. حتى زمانى كه انگشت سبابه اش را به سمت مژده مى برد تا او را در مقام دعوا مورد خطاب قرار دهد، انگشت وسطى اش را كنار آن مى گذارد تا موقع گفتن جمله «دو دقيقه صبر كن» دو انگشت سبابه و وسطى اش همان عدد دو را برسانند و اين يعنى دقت در جزئياتى كه اعتبار بازيگر را نزد مخاطب بسيار بالا مى برد. يكى ديگر از اين جزئيات زمانى رخ مى دهد كه مرتضى خواب آلود در اتومبيل نشسته است و ناگهان سيمين وارد مى شود و كنار مرتضى مى نشيند. مرتضى از خواب بيدار مى شود و دست به گوشه چشم مى برد تا اشك كنار پلك را پاك كند. اين اشك كنار پلك در اغلب ما زمانى كه از خواب بيدار مى شويم وجود دارد، اما در كمتر فيلمى چنين بيدار شدن هايى را ديده ايم و حالا اين عمل ظريف بى آنكه چندان محسوس هم باشد در بازى فرخ نژاد انجام مى گيرد. زمانى كه مرتضى نزد همكارش از مژده گله مى كند، فرخ نژاد يكى از بهترين بازى هايش را ارائه مى دهد و چنان محتواى صحبت ها و مونولوگ ها را با حركات بدن عجين مى سازد كه باورپذيرى نسبت به آنچه مى گويد به شدت بالا مى رود. دقت كنيم چقدر ظريف رابطه نابسامان خود و مژده را با اداى دردمند عبارت «آخرين بارى كه بوى غذاى گرم از آشپزخانه اش بيرون آمد كى بود؟» ريشه يابى مى كند و با فكت آوردن ها از «زن مردم»، حسرت خوارى خويش را نسبت به يك زندگى گرم خانوادگى ابراز مى دارد و حتى زمانى كه مى خواهد در همين صحنه اطاعت پذيرى اش را به مژده بيان كند، چندين بار دست خود را روى سينه مى نهد تا اين عبارت جنبه عينى پيدا كند. و باز دقت كنيم چقدر به موقع، وسط دعوا با مژده يك دفعه مى رود و صورت اميرعلى را مى بوسد تا احساس متناقض نسبت به زندگى اش را بيشتر در اختيار تماشاگر قرار دهد؛ احساس متناقضى كه حتى در بيان ساده ترين ديالوگ ها نيز كاملاً به چشم مى خورد، ولو عبارت ساده اى كه در خطاب به همكارش بيان مى دارد و مى خواهد او را صدا كند: «آقاى مهندس... نيكبخت» و اين فاصه اى كه بين مهندس و نيكبخت مى افكند، جدا از آنكه نمك لحن او را افزون مى كند، نوعى شخصيت پردازى خاص به پرسوناژ مرتضى مى بخشد. درست شبيه به زمانى كه به پسر همسايه بابت سيگار خريدنش نهيب مى زند و حتى چند قدمى از در ماشين فاصله مى گيرد و دنبالشان مى رود تا لابد رويشان را كم كند اما منصرف مى شود و مكث مى كند و تنها با چهره اى گرفته نگاهشان مى كند. همين افه هاى ظريف است كه تماشاگر را در قضاوت اخلاقى نسبت به شخصيت مرتضى، دچار ترديد مى كند و حتى تا آخرين لحظه كه او را مى بينيم تنها بر تخت آرميده است و فكر مى كند، باز هم دلمان نمى آيد تا او را در موقعيتى كه دارد، سرزنشش كنيم.
• پانته آ بهرام: ( نمره بازی: 5 / 18 )
بازى هايى كه پانته آ بهرام تا قبل از چهارشنبه سورى در سينما و تلويزيون انجام داده است، برخلاف حضور پرقدرتش در تئاتر، چندان قابل توجه نبوده است و حالا در چهارشنبه سورى اين روند خوشبختانه به هم مى خورد. بهرام چهره اى آرام دارد و حالت نگاهش به گونه اى است كه انگار دائماً در حال لبخند و دعوت طرف مقابلش به نوعى آرامش است. بنابراين با ديدن او در نقش سيمين براى اولين بار، معادلات ذهنى كه از صحبت هاى مژده براى مخاطب شكل گرفته بود مخدوش مى شود و برخلاف تصور با زنى آرام، موقر و مهربان روبه رو مى شويم. تضاد اين وقار و متانت با عصبيت و پريشانى اى كه در بازى هديه تهرانى در نقش مژده وجود دارد، به خوبى نمايشگر دو وضعيت كاملاً متفاوت است كه از قضا تمايل مرتضى را از مژده به سمت سيمين، نه به لحاظ اخلاقى بلكه به لحاظ روانى موجه جلوه مى دهد. بهرام نسبت به تهرانى، عليدوستى و فرخ نژاد حضور كمترى در فيلم دارد، اما با همين هم ظرايفى را در بازى اش در مى آميزد كه به شخصيت پردازى كاراكتر موردنظر كمك فراوان مى كند. مثلاً دقت كنيم در صحنه اى كه روحى در حال گزارش دادن از منزل مژده براى او است، چقدر آرام به سمت در حمام مى رود و آن را مى بندد. اين حركت به خوبى دغدغه او را در اينكه مبادا حرف هاى دختر از دريچه حمام به آن سوى خانه منتقل و شنيده شود، بيان مى كند و همين امر تلويحاً برارتباط مشكوك او با مرتضى صحه مى گذارد، نكته اى كه شايد در ابتدا چندان جدى گرفته نمى شود و حتى موقعى هم كه روحى در اتومبيل از او در مورد پرواز ساعت ۴ صبح سئوال مى كند، چنان راحت به بيرون از اتومبيل مى نگرد كه مخاطب هم شك مى كند آيا واقعاً او در مورد ۴ صبح صحبت كرده بود يا نه. در صحنه ملاقات سيمين و مرتضى در اتومبيل كه براى مخاطب به شدت غافلگيركننده است، باز همين آرامش را مى بينيم كه البته رفته رفته به نوعى اضطراب پنهان نزديك مى شود و البته بارزترين جلوه حضور بهرام در اين صحنه جايى است كه در پاسخ به سئوال مرتضى كه مى پرسد با كى قرار ملاقات دارى، فقط نگاهى تند و جدى به او مى افكند و سكوت مى كند. اما بهترين بازى بهرام در صحنه كوتاه انفجار مواد محترقه در خيابان شكل مى گيرد كه به روشنى پرده از شخصيت پناهجوى زن برمى دارد. زمانى كه نارنجك مى تركد، زن جيغ مى كشد و از پس دود ناشى از آن به عقب برمى گردد تا مجدداً نزد مرتضى برگردد. حالا ديگر چهره آرام بهرام با آن بغض شديد روى صورت، تبديل به يك چهره گرفته و مضطرب مى شود و دستان منقبض شده اش كه گاه به سختى بالا مى رود تا گره روسرى را سفت كند، بر بى پناهى شخصيت سيمين تاكيد مضاعف مى كند. بدين ترتيب بهرام به رغم حضور اندكش در فيلم، رويه اى دوگانه در بازى اش ارائه مى دهد و طى آن هم به شخصيت پردازى نقش خود و هم به موقعيت پردازى نقش دو آدم اصلى ديگر فيلم مدد مى رساند.
